امیدم، عزیزم برایت مینویسم!
 
2012
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

سال جدید میلادی 2012 مبارک

نقاشی
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۸ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

ماهان جونم دیشب اولین نقاشی کاملا واضح و معنی دار و تنهایی کشید و ما رو سوپرایز کرد. آخه قبلا تماما خط خطی بود.اما حالا......

جرثقیل
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۸ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

پسرم به تازگی عاشق ماشین جرثقیل شده و هر جایی ببینه فریاد میزنه و خوشحاله!  امروز ظهر که داشت میخوابید به باباش گفت: بابا عصر بریم ی جرثقیل جدید بخریم و سوار شیم. هر جایی ماشینی کمک میخواست بیاریمش بالا و ببریمش تعمیرگاه!!!!!! جرثقیل خیلی مهربونه.....

چشمک
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۸ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

پسر بلا دیشب برای اولین بار چشمک زدن درست با یک چشم رو یاد گرفتی و منو سوپرایز کردی.

ضمنا امسال بیشتر متوجه مراسم عزاداری محرم شدی. با تعجب از پنجره نگاه میکردی و میپرسیدی:

این چیه؟ اینا کین؟ چیکار میکنن؟؟ چرا میرن؟ کجا میرن؟

اول آذرماه
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

پسرم امروز هم یه روز بارونی بسیار زیبا بود.

دیروز از طرف مهد برده بودنتون پارک خلدبرین. از اونجایی که تو دو شیفت میری مهد با هر دو شیفت یعنی 2 بار رفته بودی پارک و حسابی خوش گذروندی. منم شب زود خوابوندمت که صبح انرژی داشته باشی.

صبح تو ماشین با مامان به سمت مهد:

 

مامان ببین چه بارون قشنگی میاد

اره هانی

مامان مامان برف پاک کن رو خاموش کن!!!!!

چرا پسرم؟

آخه بارون ها گناه دارن میزنیشون!

منم تعجب

نه گلم اگه برف پاک کن رو خاموش کنم شیشه کثیف میشه و نمیتونم بیرون رو ببینم و رانندگی کنم

پس برو به برف پاککن دیگه بخر. این که خوب تمیز نمیکنه!!!

منم زبان

 

خدایا دنیای بچه ها خیلی زیباست! کاش هیچوقت قلب مهربونشون خراب نشه.

سرماخوردگی
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۱ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

عسلم شما دو روزه سرما خوردی و حسابی این آخر هفته به ما صفا دادی. امروز هم دیدم دارو داری نبردمت مهد که بیشتر استراحت کنی.

مکلمه الان ما:

-الو پسرم سلام

*سلام مامان. خسته نباشی!

-خوبی؟

*اره. بابا کجاست؟

-بابا سر کاره!

*چرا نیومدین هنوز؟

-عصر میایم پسرم. چرا مهد نرفتی امروز؟

*آخه تعطیله!!!!!!!

 

پسر گلم هنوز بعضی از کلمات رو نمیدونی و وقتی میخوای اونو به من بگی از پشت تلفن با ایما و اشاره میگی . فکر میکنی من اونور تلفن رو میبینم! مثل الان که یه چیزی میخواستی که توش فوت میکنی و ایجوره! من که متوجه نشدم منظورت چیه!

 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٩ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

دیروز مامان جون و بابا جون - عمو کیانوش و عمو کیامرث از بوشهر اومدن پیشمون. تو خیلی ذوقشون کردی و 100 البته شب پیش اونا خوابیدی! البته بعد که خواب رفتی اومدی رو تخت خودت. الان هم خوابیدی به امید فردا صبح و تعمیر کردن ماشین آقاجون

اولین بارون پاییزی 90 شیراز
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٧ توسط مامان میترا | پيام هاي شما ()

یکشنبه حسابی بارون بارید. عصر هم باید میرفتیم خونه عمو احمد که عمل قلب کرده بود هم عیادت و هم دیدار عمو محمد و صمد بوشهری! تو هم عاشق بارون 10 دقیقه ای که من آماده شدم با چتر جدیدت واستاده بودی دم در زیر بارون.... بابت هم تو ماشین نظاره گرت بود!

درباره وبلاگ

ماهان روز 26 اسفند 86 ساعت 8 صبح در بیمارستان اردیبهشت شیراز دیده به جهان گشود و با آمدنش شد امید زندگی ما!!! خدایا تو که این لطف را به ما داشتی پس با سلامتی و موفقیت روز افزونش آنرا کامل فرما. آمین...
آخرين مطالب
آرشيو
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
نويسندگان
مامان میترا
دوستان
آراد و مامان تارا
ماني و مامان طلا
رادين و مامان مهسا
كوروش و مامان بدري
اميررضا و مامان آزاده
شايان و مامان مهديه
باران و بابا سعيد و مامان سهيلا
ديانا و مامان نغمه
آروين و مامان مريم
سپيده- سالهاي دور از خانه



Lilypie Fourth Birthday tickers Daisypath Anniversary Years Ticker
Blog Skin